آرش کوچولوآرش کوچولو، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 12 روز سن داره
دخملیدخملی، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 6 روز سن داره

جوجه های مامان

هشت ماه گذشت

یه ماه دیگم با سرعتی باور نکردنی گذشت. وقتی به عقب برمیگردم و عکس و فیلمای یه ماهگیه آرشو میبینم اصلا باور نمیشه این همه وقت ازش گذشته. حتی یادمم نمیاد که آرش چه شکلی بود و چی کارا میکرد. دیشب یه فیلمشو نگاه میکردم.یه ماه یا ماه و نیمش بود.اون موقع با شیشه شیر میخورد. خدای من چه کوچولو بود.چقدر با الانش فرق داشت.خیلی تغییر کرده.ولی خیلی با مزه بود.اینقد قربون صدقش میرم که نگو. اون موقع چقد آروم بود.خیلی کم گریه میکرد.ولی الان ماشالا حسابی شیطون شده.نمیتونم یه لحظه ولش کنم.تا دلتم بخواد گریه میکنه.البته فقط وقتایی که خوابش میاد.تا بخوابه منو دیوونه میکنه. تقریبا دو هفته پیش بود که چهار دست و پا رفتن...
28 آبان 1393

این روزهای ما

خیلی وقته میخوام بیام و از کارای آرش بگم ولی متاسفانه وقت نمیشه. ماشالا گل پسر حسابی شیطون شده و وقتی برام نمیذاره. نمیتونم یه لحظه ازش غفلت کنم.هر جا میرم دنبالم میاد. تازگیام یاد گرفته میاد تو آشپزخونه.آخه آشپزخونم کمی بلنده.اوایل سخت میومد بالا.ولی الان راحت میاد توآشپزخونه.به خاطر اینکه سرش به زمین نخوره همسری یه پتو انداخته تو ورودیه آشپزخونه.تا آقا آرش راحت رد بشه! الانا دیگه قشنگ میشینه.البته گاهی اوقات یهو میفته. سینه خیزم میره.سرعتشم زیاد شده.خیلی تند خودشو به چیزی که میخواد میرسونه.خونمون کوچیکه خیلی زود به هدفش میرسه.برای همین نمیتونم تنهاش بذارم.در کل خوشش نمیاد تنها بمونه.تا میرم بی قراری میک...
14 آبان 1393

نی نی جدید

روز شنبه ده آبان نوه خاله کوچیکم به دنیا اومد و یه نی نی جدید بهم.ن اضافه شد. شب قبلش با خبر شدم که عروس خالمو بردن بیمارستان. امیر علی کوچولو هم به روش طبیعی به دنیا اومد.حسابی هم مامانشو اذیت کرد.طفلی اونم مثل من زایمانش سخت بوده. امیر علی نزدیک هفت صبح به دنیا اومد.با وزن تقریبا سه کیلو و نیم. عکسها در ادامه. . این فسقلی شبیه خالمه.یعنی مامان بزرگش.خالم خیلی جوونه.اصلا بهش نمیاد مامان بزرگ باشه. به جمعمون خوش اومدی امیر علی جون. به زودی نی نی دایی کوچیکمم به جمعمون اضافه میشه. ...
13 آبان 1393

همایش شیرخوارگان حسینی

روز جمعه نهم آبان میخواستم آرشو ببرم همایش شیرخوارگان حسینی ولی خواب موندم.نزدیک ساعت نه مامانم زنگ زد بیدارم کرد.عجله ای آماده شدم و تنهایی رفتم. وای که چقد شلوغ بود.به زور تونستم برم تو سالن.اصلا جا نبود که بتونم سر پا وایسم.آرشم گرسنه بود همش سرشو میزد رو شونم. تو اون شلوغی کمی شیرش دادم.نشتم رو پاهام.ایستاده سخت بود.هر لحظه منتظر بودم جمعیت بیفته رومون از بس حول میدادن. یه نیم ساعتی وایسادم دیدم فایده نداره بدتر شلوغ شد.آرشم بی قراری میکرد.همشم جمعیت بهمون فشار میاورد به زور خودمو نگه داشته بودم نیفتم.دیگه رفتم تو محوطه. جمعیت تو محوطه هم زیاد بود.یه جا پیدا کردم نشستم و به آرش شیر دادم.یهو دیدم یه عالمه شیر...
13 آبان 1393
1